X
تبلیغات
فرابنفش

با عضويت در خبر نامه فرابنفش
5000
هزار تومان در ايميلتان دريافت كنيد

وبلاگ خود را در ليست بهترين وبلاگ هاي ايران ثبت كنيد

مصطفی مستور

حوزه داستان نویسی و به ویژه داستان کوتاه در سال های اخیر شاهد بروز و ظهور نویسندگان خوب و توانایی بوده است که هر کدام به نوبه ی خود سهم بزرگی در تکامل و گسترش این حوزه داشته اند.

مصطفی مستور (متولد 1343 هـ.ش.) از نویسندگان نام آشنای حوزه ی داستان کوتاه است که نخستین داستان خود را با عنوان دو چشمخانه ی خیس در سال ۱۳۶۹ نوشته و در همان سال در مجله ی کیهان به چاپ رساند. وی نخستین کتاب خود را نیز در سال ۱۳۷۷ با عنوان "عشق روی پیاده رو" شامل دوازده داستان کوتاه به چاپ رساند.

چند روایت معتبر (1382)، من دانای کل هستم(1383)، حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه (1384) کارهای روایی وی در زمینه ی داستان کوتاه است. رمان " روی ماه خداوند را ببوس"(1379) که برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین است را می توان عامل شهرت و شناخته شدن وی در میان مخاطبان دانست، رمانی که جایگاه وی را برای حضور در این حوزه تثبیت کرد.

مصطفی مستور، جدیدترین کتاب خود را که مجموعه داستانی با عنوان "تهران در بعد از ظهر" است را در بهار 1389 منتشر کرده است که تنها 3 ماه پس از انتشار، با شمارگان 3000 عددی در تابستان 1389 به چاپ سوم رسیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرشیدا بزرگمهر در جمعه پنجم شهریور 1389 و ساعت 0:13 |
 

 

 

مرشد و مارگاریتا (نام روسی:Мастер и Маргарита)

 

نویسنده:میخائیل بولگاکف

 

روسیه

 

 

 

«هر فردی که خود را هنرمند می‌داند حق دارد که اثر خود را آزادانه و موافق آرمان شخصی‌اش بیافریند و هیچ چیز دیگر را به حساب نیاورد». لنین در مقاله‌ای به عنوان«تشکیلات حزبی و ادبیات حزبی» در سال 1905 نگاهش را به ادبیات چنین می‌نمایاند.

نگاهی که با تحریف و استفاده ابزاری حزب کمونیست از آن، نوعی از رئالیسم سوسیالیستی را رقم زد

 

به طوری که حزب کمونیست به شدت بر روی اهل قلم تسلط داشت و هر نویسنده ای با حزب مخالف بود یا کشته می شد و یا تبعید

نویسندگان-به‌تعبیر استالین«مهندسان روح» – در قالب حرکتی عمومی سعی بر تحولی ایده‌ئولوژیک و تربیت کارگران با روحیه‌ی سوسیالیستی دارند. مردم رفته‌رفته از این تحمیل فرهنگی خسته شده و به آن بی‌ِاعتقاد و بی‌اعتماد می‌شوند.

برخی از نویسندگان برای فرار از این سلطه شروع به نوشتن در لفافه کردند مردم نیز به لایه های زیرین متن توجه بیشتری می کردند زیرا ظاهر تنها لباسی است برای پوشاندن باطن.

 میخائیل بولگاکف

بولگاکف در همین دوره بود که مغضوب و مرعوب چنین دستگاه عظیم حزبی دست به خلق مرشد و مارگاریتا زد  رمانی که از برجسته ترین آثار ادبی در قرن بیستم است و بیش از 100 مقاله و کتاب درباره ی این کتاب نوشته شد و دو فیلم با اقتباس از این کتاب ساخته شد

بولگاکف نوشتن این رمان را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد و اولین نسخه را دو سال  بعد آتش زد.

 

دلیل این کار احتمالا نا امیدی به دلیل شرایط خفقان آور آن زمان بوده‌است.در سال ۱۹۳۱ بولگاکف دوباره کار بر روی این رمان را آغاز کرد و پیش نویس دوم در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید.

کار بر روی سومین پیش نویس نیز در سال ۱۹۳۷ به پایان رسید و بولگاکف با کمک گرفتن از همسرش به دلیل بیماری کار بر روی نسخه چهارم پیش نویس را تا چهار هفته پیش از مرگش در سال ۱۹۴۰ ادامه داد.

این کتاب الهام گرفته از خود زندگی بولگاکف است و در سومین ویرایش او مارگاریتا را وارد داستان کرد بعد از ازدواجش با النا و همچنین تاثیر عمیقی از فاوست گوته گرفته است

در ویکی پدیا هم در طبقه ی اقتباس هایی که نویسنده گرفته است به سلمان رشدی برخوردم کتاب آیات شیطانی.

 

در سال 1941 این کتاب به پایان رسید اما در زمان استالین  اجازه ی چاپ داده نشد در سال

1965 با حذف 25 صفحه و تغییر نام ها و مکان ها در تیراژی پایین به چاپ رسید

که با استقبال بی سابقه ای رو به رو شد و کتاب وارد بازار سیاه شد مراسم کتاب خوانی گذاشته شد.

 

کتاب دارای سه بخش داستانی به ظاهر مجزا است که به هم متصل می شوند

 

1-      ورود شیطان به مسکو

 

ولند ابلیس همان ابلیس همیشگی در تخیلات و داستان ها نیست ولند در ظاهری انسانی

با همراهانی غیر معمول یک گربه و یک مرد با موهای سرخ آتشین و یک مرد عینک پنسی  به چشم وارد شهری می شوند که ملحد بودن چیز عجیبی نیست ومردمانش صحبت از خدا وشیطان  را کارهای بچگانه و احمقانه ای میدانند

او با هرکس هم صحبت می شود گویی تاوان گناهانش بوده و یا از بین می رود یا به خود انگ دیوانگی می زند یا از آن شهر سفر کرده و به جایی دیگر می رود

و شهر را هرج و مرج فرا می گیرد

ابلیس در مرشد و مارگاریتا به صورتی نو نمایان شده است و با فاوست در این مورد متفاوت است

مارگاریتا با بخشیدن روحش به او به آرامش ابدی می رسد...

 

"آیا اهریمن همان حکومت کمونیسم نیست که مخالفان حقیقت را با آرام بخشی به نام زور تسکین می دهد؟!"

 

 

2 –پونتیوس پلاطس  و به صلیب کشیده شدن مسیح

 

این داستان روایت واقعه ای است در اورشیلم که به داستان سوم یعنی عشق مرشد و مارگاریتا متصل می شود و در حقیقت داستانی است که مرشد نویسنده ی آن بود و به دلیل نوشتن این داستان بود که به آرامش ابدی رسید

پونتیوس پیلاطس حاکمی که هیچ از وضعیت خود راضی نبود و متنفر بود از بوی گل های سرخ

در یک روز متشنج و گرم یسوعا را پیش او می آورند تا او را محاکمه کند او شیفته ی یسوعا می شود ولی از ترس کاهنان فرمان به صلیب کشیده شدنش را  می دهد

 

 آری بزدلی بزرگ ترین گناه است.

 

 بولگاکف این داستان را به مسکو متصل می کند شاید برای مقایسه ی این دو حکومت.

 

 

3-عشق مرشد و مارگاریتا

مرشد مردی که بعد از مدت ها نگارش کتاب مورد علاقه اش  یعنی روز به صلیب کشیده شدن مسیح را به پایان می رساند ولی جامعه ی منتقدان به این داستان علاقه ای نشان نمی دهند و با نقد های تند او را شکست می دهد

زیرا که در این جامعه مردم علاقه ای به این داستان ها ندارند و آن را تمام شده می دانند و جزو باور های کهنه هستند در تمام این مدت مارگاریتا معشوقه ش زنی شوهر دار به همراه اوست

 مرشد دست نوشته هایش را در آتش می سوزاند و بدون اطلاع از مارگاریتا خود را به تیمارستان می سپارد.

 

این داستان بسیار شبیه به زندگی خود بولگاکف است و سوزاندن دست نوشته هایش .

 

 

بولگاکف این داستان را به دو داستان دیگر متصل می کند و در نهایت مرشد و مارگاریتا چون

 

 «سایه‌های آب» می‌شوند و می‌میرند.

 

 پیلاطس در دنیای مردگان با دردِ نداشتن آرامش با مرشد برخورد می کند و به وظیفه ی خطیری تاکید

 

می کند او نیز به آرامش می رسد

و ابلیس و دار و دسته اش به قعر مغاک فرو می روند به طوری که گویی خیالی بوده اند و بس. تنها حیرانی و سرگشتگی برای خواننده می ماند حیرانی پس از سفری رویایی و هراسناک سفری مانند اودیسه و دانته و ... سفری که در پایان شناخت به ارمغان می آورد سفری با تصویر غالبِ «جسد آب‌خورده و سه صلیب خالی بر تپه‌‌ی جلجتا» و با صدای مداوم و مکرر لاهوتیِ «بزدلی بزرگ‌ترین گناه است».

  

+ نوشته شده توسط سمانه تنها در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 16:50 |